تبليغاتX
سبز و سرخ
 
  کاربر مهمان، خوش آمديد!     امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " سبز و سرخ " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
مشاهده سریع تماس با ما


یادداشت---------------------------------خاک و عشق

خاك و عشق

از آن جلو، صداي توپ وفرياد سربازها و ضجه ي مجروحان اذيتم مي كرد.تصميم گرفتم كه كمي به عقب بروم.در همين حين،ابراهيم سقلمه اي بهم زد و گفت: يه كم بچرخون به چپ،سرت را هم بيار پايين تر.من هم تيربار را به سمت چپ چرخاندم و نيروهاي دشمن را كه از آنجا داشتند هجوم مي آوردند زيرآتش گرفتم.

فاصله مان تا مقر دشمن پانصد متر هم نمي شد.ناگهان خمپاره اي كنار سنگرمان منفجر شد.سنگر از خاك پر شد وانفجار خمپاره، بوي باروت سوخته را در بيني ام پر كرد.صداي انفجار طوري پرده ي گوشم را به لرزه در آورد كه تا چند ساعت بعد،در گوشم فقط صداي سوت بود و سوت بود و سوت...

طوري وابسته ي جبهه شده بودم كه فكر بازگشتن به شهر،حتي به ذهنم هم خطور نمي كرد.زيباترين شب ها را در جبهه تجربه كرده بودم.آن مناجات ها،آن نمازها،آن كميل ها و آن عاشوراها...همه ي شان بوي خدا مي داد.در جبهه من و تو و ما وجود نداشت.همه اش او بود و او بود و او...

تير و تركش و خمپاره مگر توان آن را داشت تا ذره اي ترس در وجود مردان خدا بيندازد؟شيعه ي علي(ع) كجا و ترس كجا؟!

ابراهيم دوباره به پهلويم زد و گفت:گفتم بچرخون سمت چپ ديگه!سرت را هم بيار پايين تر.آخه ما هم مي خوايم تلويزيون ببينيم!ناگهان دردي در پهلويم احساس كردم.يادم آمد.جاي زخم تركشي بود كه در جبهه خورده بودم.آن خمپاره كه كنار سنگر منفجر شد و ...و من اكنون در خانه ام.دور از جبهه...دوراز عشق... 

                                                                              نوشته شده توسط:

                                                                           حمیدرضا عینی زاده

                                                                                  ۸۶/۶/۱۲

حمید رضا عینی زاده  نظر بدهید!

عکس-------------------------------------------------یا فاطمه (س)

<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i25.tinypic.com/vskw39.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

حمید رضا عینی زاده  نظر بدهید!

ادبی-------------------------------------------تو از بهشت آمده بودی

روزگار غريبي است دخترم!دنيا از آن غريب تر!

اين چه دنيايي است كه دختر رسول خدا را در خويش تاب نمي آورد؟

اين چه روزگاري است كه «راز آفرينش زن» را در خود تحمل نمي كند؟

اين چه عالمي است كه دردانه ي خدا را از خويش مي راند؟

روزگار غريبي است دخترم ، دنيا از آن غريب تر.

آنجا جاي تو نيست ، دنيا هرگز جاي تو نبوده است.بيا دخترم ،

تو از آغاز هم دنيايي نبودي.

تو از بهشت آمده بودي ، تو از بهشت آمده بودي...

                                                                                       از:کشتی پهلو گرفته

                                                                                      «سید مهدی شجاعی»

 

حمید رضا عینی زاده  نظر بدهید!

ادبی------------------------------------------سرها در گریبان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت ،

                                             سرها در گريبان است.

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.

نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند ،

كه ره تاريك و لغزان است.

وگر دست محبت سوي كس يازي ،

به اكراه آورد دست از بغل بيرون ؛

كه سرما سخت سوزان ست.

                                                   « مهدی اخوان ثالث »

حمید رضا عینی زاده  نظر بدهید!

یادداشت-------------------------------------------------شک و تردید درباره ی وجود خداوند

مردی برای کوتاه کردن موهای سر و ریشش به یک آرایشگاه رفت.و همان طور که معمولا در این مواقع اتفاق می افتد او و مرد آرایشگر به گفتگو درباره ی مسایل مختلف پرداختند.تا آنکه به خاطر یک خبرروزنامه درباره ی کودکان ولگرد آرایشگر به تایید این مطلب پرداخت که : همانطور که می بینید این تراژدی نشان دهنده ی این مطلب است که خداوند وجود ندارد.
-چطور؟
-یعنی شما روزنامه نمی خوانید؟چقدر مردم زجر کشیده داریم.اطفال خیابانی،همه نوع جرم و جنایت.اگر خداوند وجود می داشت این قدر محنت و مصیبت وجودنداشت.
مرد مشتری به فکر فرو رفت اما آرایش سر و صورتش تقریبا به پایان رسیده بود و تصمیم گرفت تا گفتگویشان به درازا کشیده نشود.سپس به گفتگو درباره ی موضوعاتی دل پذیرتر پرداختند و کار اصلاح به پایان رسید.مشتری دستمزدش را پرداخت کرد و خارج گردید.پس از خروجش از آنجا اولین چیزی که توجهش را به خود جلب کرد مرد گدایی بود با موهایی بسیار بلند و به هم ریخته و با ریشی که مربوط به چندین روز بود.فورا به سمت همان آرایشگاه دوید و خطاب به آرایشگر گفت :-آیا چیزی را می دانی؟آرایشگرها وجود ندارند.
-.یعنی چه وجود ندارند؟
من اینجا هستم و آرایشگر هستم.
آن مرد همچنان پافشاری می کرد:
وجود ندارند.برای اینکه اگر وجود می داشتند افرادی اینچنینی با ریشی به این بلندی و موهایی چنان آشفته و به هم ریخته که من الان در خیابان دیدم وجود نداشتند.
اما من می توانم به شما اطمینان بدهم که آرایشگرها وجود دارند.فقط اینکه این مرد هرگز به اینجا نیامده است.
-دقیقا و برای پاسخ دادن به سوال شما باید بگویم که خداوند وجود دارد.فقط اینکه مردم به سمت او نمی روند.اگر می رفتند منسجم تر بودند و چنین فقر و فلاکتی در دنیا وجود نداشت.

حمید رضا عینی زاده  نظر بدهید!

عکس---------------------------------------------------------زمستان

عجب هوای سردیه ها!!!

<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i1.tinypic.com/82scqw5.gif" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

حمید رضا عینی زاده  نظر بدهید!

یادداشت --------------------------------------------------بازسازی مجدد دنیا

به همه ی بروبچه های گل سلام.

بعد یه قرن موفق شدم که دوباره به روز بشم.امیدوارم مطالبی رو که روی وبلاگ قرار میدم به یه دردی بخوره!منتظر نظرات سازنده تون هستم.

                                                                      حمید رضا عینی زاده

بازسازي مجدد دنيا

پدر در حال مطالعه ي روزنامه بود،اما پسر كوچكش دست از مزاحمت و شيطاني بر نمي داشت.پدر،خسته از اين ماجرا،يك ورق كاغذ را جدا كرده-كه نقشه ي دنيا بر روي آن ديده مي شد-آن را به چند قسمت پاره كرده و تحويل پسر بچه داد.

-حالا كاري براي انجام دادن داري،من به تو يك نقشه ي دنيا را تحويل داده و مي خواهم تو آن را دقيقا همان طوري كه بود،به هم بچسباني.

پدر سپس مجددا مشغول  مطالعه ي روزنامه شد مي دانست كه اين كار حد اقل پسر بچه را براي بقيه ي ساعات روز سرگرم نگاه خواهد داشت،اما پانزده دقيقه بعد پسرك با نقشه برگشت.

پدر حيرت زده پرسيد:

-آيا مادرت به تو جغرافيا ياد داده است؟

كودك پاسخ داد:

-نه پدر،من چيزي از آن نمي دانم،اما اتفاقي كه افتاد اين بود كه آن روي ديگر ورقه اي كه به من دادي،عكس شخصي چاپ شده بود و من موفق شدم با بازسازي انسان،دنيا را هم مجددا بسازم.

                                                  

                                             داستانهايي براي پدران،فرزندان ونوه ها - پائولو كوئليو

 

 <a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i2.tinypic.com/8aye6pg.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

پائولو کوئلیو متولد ۱۹۴۷ شهر ریودوژانیروی برزیل

حمید رضا عینی زاده  نظر بدهید!

یادداشت --------------------------------------------------این قافله ی عمر عجب می گذرد!!!

پدرپیر و سالخورده در کنار پنجره روی صندلی نشسته بود و چشمانش پروانه های شاد و زیبایی را که رقص کنان از گلی به گل دیگر می پریدند دنبال می کرد.

پسر در کنار پدر پشت میز تحریر با ولع خاصی مشغول مطالعه ی کتاب فلسفی مورد علاقه اش بود. پروانه ای به سوی پنجره آمده و روی گلدانی از گلهای شمعدانی که در آنجا قرار داشت نشست.

پدر با مهربانی از پسر پرسید : پسرم ! این چیست که روی گلدان نشسته ؟ پسر نگاهی به گلدان کرد و به پدر گفت : پدر آن یک پروانه است. و دوباره مشغول مطالعه ی کتاب شد. پدر دوباره از پسر پرسید : پسرم ! روی گلدان چه چیزی نشسته است ؟ پسر این بار با تعجب به پدر نگاه کرد و گفت : پدر ! یک بار که به تو گفتم ! آن یک پروانه است. و دوباره به کار خود پرداخت. پدر برای بار سوم از پسر پرسید : پسرم ! آیا می دانی چه چیزی روی گلدان نشسته است ؟ پسر این بار با لحنی جدی و صدای بلند به پدر گفت : پدر ! مگر نمی فهمی که این یک پروانه است ! و باز هم چشمانش را به کلماتی که روی صفحات سفید کتاب خودنمایی می کردند دوخت. پدر برای بار چهارم سوال خود را تکرار کرد.پسر این بار از کوره در رفت و خیلی عصبانی بر سر پدر فریاد زد که : آیا می خواهی مرا اذیت کنی ! مگر نمی بینی که کتاب می خوانم. دیگر چیزی نگو. اشک در چشمان پدر جمع شد. رو به پسر کرد و گفت : پسر عزیزم ! سالها پیش که تو روزهای کودکی خود را سپری می کردی پشت همین پنجره همین سوال را بیش از بیست بار از من پرسیدی و من هر بار با شور و شوق بیشتری به تو می گفتم که آن یک پروانه است! پسر پدر پیر خود را در آغوش گرفت و اشکهایش بر روی پیراهن پدر ریخت.

حمید رضا عینی زاده  نظر بدهید!

از بزرگان......................................................................اعتماد بنفس

۱-مانند پرنده اي باش كه روي شاخه اي سست و ضعيف لحظه اي مي نشيند و آواز مي خواند و احساس مي كند شاخه مي لرزد ولي همچنان به آواز خواندن ادامه ميدهد.زيرا مطمئن است كه بال و پر دارد.(ويكتور هوگو)

۲-كساني كه عزت نفس ندارند درد ذلت و اهانت را درك نمي كنند ولي صاحبان نفس هاي شريف با يك سخن كوتاه غمگين و متاثر مي شوند.(ارسطو).

۳-كسي كه از سرنوشت خود شكايت مي كند ، از كوچكي و ناچيزي روح خود شكايت كرده است.(موريس مترلينگ)تقديم به اونايي كه قصد خودكشي دارن!!!

۴-در دنيا تنها كسي موفق مي شود كه به انتظار ديگران ننشيند و همه چيز را از خود بخواهد.(شيللر)دوستان موفقيت رو با خوشبختي و پولدار شدن اشتباه نگيرنا!

۵-اگر دستم را در دهان اژدها فرو برم خوش تر دارم از اينكه از ناكسي كه به مقامي رسيده چيزي بخواهم.(حضرت علي (ع))

حمید رضا عینی زاده  نظر بدهید!

سفرنامه میانده--------------------------------------------------------------قسمت آخر

بي حال به سمت كباب سرا حركت كرديم و مصطفي قضيه رو تعريف كرد كه ... . اين دومين بد شانسي اي بود كه به سراغمون اومد.اوليش گم شدن خودكار مصطفي تو اتوبوس بود.يه خودكار قيمتي.خودش مي گفت ده ، يازده هزار تومن پولش بود.
   خورشيد از خجالت دسته گلي كه ما به آب داده بوديم سرخ شده بود.كم كم داشت غروب ميشد و ما هم به همراه عموعزيز،بابا بزرگ مصطفي،به سمت خونه حركت كرديم.تا خونه ي عمو عزيز، حدود پنج دقيقه تو راه بوديم.البته با ماشين . به خونه كه رسيديم با استقبال گرم مادر بزرگ مصطفي وارد اتاق شديم . خونه ي خيلي قشنگي بود. دو طبقه خونه با يه حياط بزرگ كه چند تا درخت پرتقال توش بود. فصل زمستون بود و پرتقالها هم رسيده بود.توي شب اين پرتقالها مثل لامپ نارنجي رنگ ميدرخشيدن.
   قرار شد كه شام بريم خونه ي دايي مصطفي. دايي احمدش.همونيكه قرار بود فيلمها رو بديم بهش.يه چند دقيقه كه استراحت كرديم ، راهي شديم.خونه ي احمد آقا نزديك خونه ي خواهرش-يعني خاله ي مصطفي- بود وخونه ي دوتاشون نزديك خونه ي بابا بزرگ مصطفي.در نتيجه ما مدت زيادي رو تو راه نبوديم.از كوچه هاي سرسبز و باصفاي روستا گذشتيم و به خونه ي احمد آقا رسيديم.احمد آقا به همراه خانومش فيلمبرداري ميكنن.دو تاهم بچه دارن و هر دو پسر.دختر خاله هاي مصطفي هم اونجا بودن.شام رو خورديم و دوباره به سمت خونه ي عمو عزيز حركت كرديم.البته مصطفي فيلمها رو به داييش داد و قرار شد كه فردا فيلمها آماده بشه.زن دايي مصطفي هم شب تا صبح نخوابيد و فيلمها رو آماده كرد.
   صبح با صداي خروس از خواب بيدار شديم . صبحونه رو خورديم و زديم بيرون.آقا عجب هوايي بود و عجب منظره اي.در جاده ي بارون زده اي كه بوي دلنشيني رو توي هوا پخش كرده بود به سمت باغ پرتقال عمو عزيز حركت كرديم.هر لحظه كه منظره ي جالبي رو مي ديديم ،مي ايستاديم و عكس مي گرفتيم.تو راه يه مرغه رو ديديم كه ميخواست ازيه دره ي سي چهل متري بره پايين.مصطفي به من گفت:به نظرت مي تونه بره پايين؟من هم يه بادي تو قب قب انداختم و گفتم :امكان نداره!مگه ميشه؟! آقا همچين اين سرازيري رو پايين رفت كه من روم نشد ديگه چيزي بگم.مصطفي گفت :تعجب نكن! اينا كار عادي شونه! از مصطفي پرسيدم:پس چرا نرسيديم ؟ گفتش كه : تازه اول راهيم بابا! بعد چند دقيقه راه رفتن  فهميديم كه راهو اشتباهي اومديم و از رفتن به باغ صرف نظر كرديم و به سمت خونه راه افتاديم.تو راه برگشت دوباره چشمم به اون مرغه كه منو ضايع كرد افتاد.خيلي سريع حواس مصطفي رو پرت كردم كه چشمش به اون مرغه نيفته و سر به سرم بذاره ! تو راه تصميم گرفتيم كه بريم كباب سرا. 
   عمو عزيز داشت گوشت خورد ميكرد. سلام كرديم و وارد شديم.مصطفي رفت و از يخچال چند تا سيخ گوشت ترشي زده و دو تا دوغ برداشت. گوشت ها رو برد بيرون مغازه تا روي منقلي كه اونجا تعبيه شده بود كبابشون كنه. وقتي كه قشنگ كبابشون كرد،سيخ هاي كباب رو به تكه نوني كشيد و آوردشون و گذاشت روي ميز. تا شروع كرديم به خوردن ، آقا بيژن،شوهر خاله ي مصطفي،با ماشين جلوي در كباب سرا ايستاد.رفتيم دم در و سلامي عرض كرديم.آقا بيژن از قضيه ي موبايل با خبر شده بود و اومده بود تا پيداش كنه!گفتيم بابا نميشه درش آورد.به هر حال رفتيم كنار دريا و همون جايي كه موبايلو انداخته بوديم.آقا بيژن هم با ديدن اون سنگ هاي بزرگ فهميد كه كار از كار گذشته.
   به همراه آقا بيژن و دوستش و مصطفي حركت كرديم به سوي باغ پرتقالي كه مال داييم ،يعني باباي مصطفي بود.دو قطعه باغ كنار هم كه يكي ديگش بره فاميل مصطفي اينا بود.شروع كرديم به چيدن پرتقالها و نارنجها.دو تا ميچيديم و يكي ميخورديم!وقتي كه كارمون تموم شد ميوه هاي چيده شده رو ريختيم داخل گوني و گذاشتيمشون تو صندوق عقب ماشين و حركت كرديم به سمت خونه.البته تو باغ يه اتفاقاتي هم افتاد كه از گفتنش معذورم. هان؟چي؟بگم؟نميشه بابا! آخه... هيچي بابا دور تا دور باغ رو به ارتفاع بيش از يك متر حصار كشيده بودن.من گفتم كه از روي حصارها ميتونم بپرم.مصطفي گفتش كه : اگه راست ميگي بپر ببينيم! من هم آماده شدم براي پريدن. يه دو سه متري رفتم عقب.مصطفي هم دوربينش رو روشن كرد و شروع كرد به شمردن.يك... دو... سه ... شاتالاپ!!! آقا با مخ اومدم رو زمين! مصطفي هم سوژه ي خوبي گير آورده بود و فيلمو به هر كي ميرسيد نشون ميداد و بعد هم دوتايي ميزدن زير خنده!
   خلاصه قرار شد كه فيلم ها رو وقتي كه آماده شدن بفرستن تهران.براي همين ما هم براي شب بليط اتوبوس رزرو كرديم .موقع رفتن هم عمو عزيز يه جعبه پرتقال بهم داد تا به عنوان سوغات با خودم ببرم.من هم ازش تشكر كردم و بعد از خداحافظي به سمت ترمينال حركت كرديم.سفر جالبي بود.كوتاه و شيرين با اتفاق هاي جالب!جالب تر از اون موقع پياده شدن از اتوبوس بود.وقتي كه رسيديم تهران، يادمون رفت كه جعبه ي پرتقال ها رو برداريم.بعد چند دقيقه گشتن،اتوبوسي رو كه باهاش اومده بوديم پيدا كرديم.به آقاي راننده گفتيم كه جعبه ي پرتقالهامون رو جا گذاشتيم. اون هم برگشت گفت كه:اگه خودتون خريده بوديد امكان نداشت كه جا بذاريدش!

حمید رضا عینی زاده  نظر بدهید!

آخرین مطالب
یادداشت---------------------------------خاک و عشق
عکس-------------------------------------------------یا فاطمه (س)
ادبی-------------------------------------------تو از بهشت آمده بودی
ادبی------------------------------------------سرها در گریبان است
یادداشت-------------------------------------------------شک و تردید درباره ی وجود خداوند
عکس---------------------------------------------------------زمستان
یادداشت --------------------------------------------------بازسازی مجدد دنیا
یادداشت --------------------------------------------------این قافله ی عمر عجب می گذرد!!!
از بزرگان......................................................................اعتماد بنفس
سفرنامه میانده--------------------------------------------------------------قسمت آخر
درباره سایت
پيام مدير:مطالبی که روی وبلاگ قرار گرفته نوشته ی خودم می باشد. به غیر از آنهایی که منابعشان ذکر شده است.
در نگاه كساني كه پرواز نمي فهمند، هر چقدر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد.

آمار کاربران
 
چه کسانی به ما لینک دادند؟

نوسندگان

لینک دوستان

بخش ویژه

صفحه اصلي |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما




 Design By ParsTheme & Publish By ParsTheme


www.rapfa.com

free theme

theme

قالب وبلاگ

موبایل